
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ... همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم: چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر: آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

دل مرا بخوان به سوي خودت اي حبيب من

مشت می کوبم بر در
پنچه می سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم :
- آی! با شما هستم !
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايی می گردم:
لب بامی سر کوهی
دل صحرايی
که در آنجا نفسی تازه کنم. آه!
می خواهم فرياد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ی چند !
چه کسی می آيد با من فرياد کند؟
